تبلیغات
 Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ lovely girls Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ - موج
54

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .


این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

- موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیس

کوه دماوند نیست !

هستم اگر می روم ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست .

***


ناله خاموش او، در دلم آتش فکند 

رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند ؟

گفت : - ( به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! (

عمر گذر کرده را غرق تماشام شدم :

سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم

هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !

شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛

اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !



طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: موج.ساحل.تنها.ساحل تنها.کوه دماوند.باد.ناله خاموش.،
تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 | 20:20 | نویسنده : بــ ـ ـارانــ ـMـ ـ | نظرات

  • paper | ماه دامین | صحاب